بی قرار
« همیشه تنها»

گروه طراحی سایت سیتی دیزاین 

طراحی سایت 

هاست 

دامنه 

افزایش بازدید کننده وبلاگ شما 

در صورت نیاز

به

ثبت دامنه جهت اتصال به وبلاگ شما اینجا کلیک کنید 

خرید بازدید کننده جهت افزایش بازدید از وبلاگ شما اینجا کلیک کنید 

جهت مشاهده صفحه اصلی فروشگاه اینجا کلیک فرمایید 

مراجعه فرمایید .

یا باشماره 09186081434 

تماس حاصل فرمایید    مرتضی افشاری

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 9:54  توسط مرتضی افشاری | 

اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو بی کس بود

اما کسی را بی کس نکرد

تنها بود اما کسی را تنها نذاشت

دل شکسته بود اما دل کسی را نشکست

کوه غم بود ولی کسی را غمگین نکرد

و شاید بد بود ولی بد کسی را نخواست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 21:26  توسط مرتضی افشاری | 


درسي از سهرا ب

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، 

گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است

درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….


من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...

          
با خشونت هرگز...

                   
با خشونت هرگز...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهري

روز اول کــه تمـــام شود دیگــر خطر رفع شده استــ …

دیگــــــر نه دستــ به خودکشــی میزنی ،

نه آنطور مثل اسفنــد روی آتش بی قراری میکنـــی …

روز اول که تمـــام شود ،

وجـــود له و لورده ات را جمع میکنــــــــی !!

خودتــ را توی روزمرگـــــی رهـــا میکنی ؛

وانمــــود میکنی که لتـــ و پار نشده ای …… نشکسته ای !!

روز اول که تمــــــــام شود ، شبــ ِ اولش را تا صبح بیدار میمانی …

بعـــــــد فردایش دیوانه وار ، خوابــ آلوده ای و غمگین ؛

امـــــا خطـــــــــــر رفع شده استــ !!!!!

بعـــد دیگـــر خودتــ مانده ای با خودتــــ …

نمیشود به این راحتـــی هـــا کنار آمد !!!

عمق ِ فاجعــــــــــــــــه زیاد استــ …………


اندوه که از حد بگذرد،

جایش را

میدهد به یک بی اعتنایی مزمن،

دیگر مـهـم نیست

بودن یا نبودن،

دوست داشتن یا نداشتن،

آنـچه اهمیت دارد

کشداری رخوتناک حسی است،

که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند،

در آن لحظه فقط در سکوت غرق می شوی،

و نگاه میکنی و نگاه



ﭘــﺰﺷﮑﺎﻥ ﺳــﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺷﺘﺒــﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨــﺪ !

ﻧــﺰﺩﯾﮏ ﺗــﺮﯾﻦ ﻋﻀــﻮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﻠﺒـﺶ ،

ﮐﻤـَـﺮ ﺍﻭﺳﺖ !...

ﻫــﺮﺑــﺎﺭ ﮐﻪ ﻗﻠــــﺐ، ﮐﻤﯽ ﻣﯽ ﺭﻧﺠـــﺪ ؛

ﮐﻤـــﺮ ﺍﺯ ده ﺟـــﺎ ﻣﯽ ﺷﮑﻨــــﺪ ...



تو چه گفتي سهراب؟

قايقي خواهم ساخت 

با کدوم عمر دراز؟

نوح اگر کشتي ساخت، عمر خود را گذراند

با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد

ساليان طول کشيد، عاقبت اما ساخت

پس بگو اي سهراب ... شعر نو خواهم ساخت

بيخيال قايق 

يا که ميگفتي 

تا شقايق هست زندگي بايد کرد؟

اين سخن يعني چه؟

با شقايق باشي.... زندگي خواهي کرد

ورنه اين شعرو سخن

يک خيال پوچ است

پس اگر ميگفتي 

تا شقايق هست، حسرتي بايد خورد

جمله زيباتر ميشد

تو ببخشم سهراب 

که اگر در شعرت، نکته اي آوردم، انتقادي کردم

بخدا دلگيرم، از تمام دنيا، از خيال و رويا

بخدا دلگيرم، بخدا من سيرم، نوجواني پيرم

زندگي رويا نيست

زندگي پردرد است

زندگي نامرد است، زندگي نامرد است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 22:29  توسط مرتضی افشاری | 


مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی

روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار

یک جایی شبیه دل خودش ، 

کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، 

کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،

دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،

خیابان ساکت بود ، 

فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد

در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را

صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، 

هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، 

مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد 

صدای گام هایی آمد و .. رفت ، 

مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،

خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، 

اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،

مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،

معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،

به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر،

گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...

فاطمه باز هم خندیده بود ، 

آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، 

برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،

تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،

آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،

رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،

مثل فروختن یک دانه سیب بود ،

حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،

پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد 

یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ، 

پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،

صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،

- داداش سیگار داری؟

سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،

نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم

چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :

- پولام .. پولاااام ، 

صدای مبهم دلسوزی می آمد ، 

- بیچاره ، 

- پولات چقد بود ؟

- حواست کجاست عمو ؟

پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،

جای بخیه های روی کمرش سوخت ، 

برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ، 

بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،

دل برید ، 

با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،

...

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...

چشمهاشو باز کرد ،

صبح شده بود ،

تنش خشک شده بود ، 

خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،

در بانک باز شد ،

حال پا شدن نداشت ،

آدم ها می آمدند و می رفتند ، 

- داداش آتیش داری؟

صدا آشنا بود ، برگشت ،

خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،

چشم ها قلاب شد به هم ،

فرصت فکر کردن نداشت ، 

با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،

- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...

جوان شناختش ، 

- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...

پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....

افتاد روی زمین ، 

جوان دزد فرار کرد ، 

- آییی یی یییییی

مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، 

دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،

- بگیریتش .. پو . ل .. ام

صدایش ضعیف بود ،

صدای مبهم دلسوزی می آمد ،

- چاقو خورده ...

- برین کنار .. دس بهش نزنین ...

- گداس؟

- چه خونی ازش میره ...

دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش 

دستش داغ شد 

چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،

سرش گیج رفت ،

چشمهایش را بست و ... بست .

نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، 

همه جا تاریک بود ... تاریک .

.........

همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :

- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .

همین ،

هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،

نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد 

مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،

بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،

انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،

شاید فاطمه هم مرده باشد ،

شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،

کسی چه میداند ؟!

کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟

زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،

قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست 

قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 19:43  توسط مرتضی افشاری | 

سر خاک من!

اونی کة بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه

اونی کة نخواست مارو بالاخره میاد دیدن جسدم

اونی کة حتی نیومد تولدم زیر تابوتم رو گرفته

اونی که سلام نکرد میاد برا خداحافظی

عجب روزیه اون روز..

 بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟

برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

ورنه بر مزارش آب پاشیدن چه سود؟

گر نرفتی خانه اش تا زنده بود

خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟ 


 نمی دانم.... اینجا چه فصلیست که من کال مانده ام و به تو نمی رسم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 11:53  توسط مرتضی افشاری | 

و سال هاست که دیوانه ای بی آزار

    هر روز عصر

   بر روی نیمکت پارکی کنار گل های رز

   می نشیند و با چشمان بسته

   در انتظار صدایی ست

   تا او را به خویش بخواند!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 0:17  توسط مرتضی افشاری | 
چرا برگشتی؟
مگه نگفته بودی باش تفاهم داری؟
مگه نگفته بودی بهتر از همه حتی من میفهمتت؟
مگه نمی گفتی شخص ایده آل خودتو پیدا کردی؟
چی؟اشتباه میکردی؟
بلندتر بگو 
دوسم داری؟
تازه فهمیدی من چقد دوستداشتم؟
گریه نکن روم اثری نداره. . .
ببخشمت؟
واسه هم بشیم؟
همیشه تو تصمیم گرفتی این دفه نوبت منه
برو از صدای نفسات حالم بهم میخوره
من دیگه فقط واسه خودمم
برو. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 1:15  توسط مرتضی افشاری | 
ای کاش میشد تو رو به همه نشون بدم و بگم:

من به این باختم

کاش میشد تقاص تمام بدبختی های که بخاطر تو کشیدم ازت بگیرم

ولی حیف دیگه خیلی دیر شده

حیف دیگه خیلی پیر شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 21:49  توسط مرتضی افشاری | 
پسرم تو زمانی پدر خواهی شد

و شاید خداوند به تو فرزند دختری عطا کرد

پسرم سالهای شگفت انگیزی با دخترت داری !!!

در هفته اول تولدش این موضوع را درک خواهی کرد

که او دختر است

و به مانند تمامی دخترها سعی در جذب دیگران خواهد داشت .

پدر بودن تو نیز این حقیقت را تغییر نمی دهد.

این حقیقت را بپذیر که با هر رفتارش برتو تاثیر گذار خواهد بود .

از همین سن تلاش کن با او رابطه موثری داشته باشی

منتظر نباش پانزده ساله شود

زیرا در آن زمان ایجاد ارتباط بسیار سخت خواهد بود.

پسرم وقتی که از سر کار به خانه باز می گردی

او را در آغوش بگیر این کار برای هر دوی شما لازم است

او را در آغوش بگیر و تکان بده و برایش آواز بخوان

او عاشق شنیدن صدای توست !

وقتی که خردسال است بگذار روی سینه ات بخوابد

زیرا به آرامی ، دنیا برایش معنی می یابد.

پسرم اجازه بده وارد دنیایت شود

بگذار ببیند که چگونه صورتت را اصلاح می کنی

و یا کار دیگری انجام میدهی مهم نیست که چه کاری انجام می دهی .

او فقط عاشق بودن در کنار توست.

پسرم کلمه " بابا " را دائماً برایش تکرار کن .

شاید اولین کلمه ی که یاد بگیرد همین باشد .

برای شام ، بیرون بروید ، باهم ، فقط خودتان دو نفری .

این حقیقت را بپذیر که نمی توانی برای همیشه او را در آغوشت

این طرف و آن طرف ببری

او درنهایت به تنهایی راه رفتن را خواهد آموخت .

پسرم هرگز فراموش نکن که شخصیت تو ، شخصیت او را می سازد .

از همان دوران بچگی ، یک گردنبند زیبا برایش بخر

و همانطور که بزرگتر می شود ، زنجیر گردنبند را بلند تر کن .

گاهی موهایش را شانه بزن

از اینکه چقدر این کار برایش لذت بخش است ، شگفت زده خواهی شد .

از او بخواه تا در مورد عروسکهایش ، قصه ی برایت تعریف کند .

پسرم عکسی از خودت به او بده تا در اولین کیفی که دارد بگذارد

شاید برای همیشه اینکار را انجام دهد .

پسرم به زودی متوجه خواهی شد که دختر بچه ها دوست دارند

چهره خود را نقاشی کنند و وقتی که بزرگتر میشوند


دوست دارند صورتشان را آرایش کنند .


راستی پسرم تا یادم نرفته این مسئله بسیار مهم است که حتما ً ...

برای شام خانه باشی .

پسرم هرگز لذت تماشای او و مادرش را در کنار هم از دست نده .



پسرم, این روزها که مینویسم هنوز پسـرکی هستم ؛

پســرکی کــه روزی مــــرد میشـود , پـدر میشود...

پـــــدرِ تو...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 21:58  توسط مرتضی افشاری | 
کامپیوترت رو روشن میکنی،
، چند لحظه صبر میکنی تا ویندوزش بیاد بالا
یه قلوب ازچاییت میخوری،
ویندوز میاد بالا،
باز چند ثانیه دیگه صبر میکنی تا ویندوز کامل بیاد بالا،
یه قلوب دیگه از چاییت میخوری،
کلیک میکنی روی مای کامپیوتر،
یه سیگار روشن میکنی،
میری رو درایو اف،
یه پُک سنگین به سیگارت میزنی،
میری رو عکس ها،
زیر سیگاری رو میکشی جلو دستت،
یه قلوب دیگه از چاییت میخوری،
با چشات دنبال یه فایل قدیمی میگردی،
روش کلیک میکنی،
نه، این نبود!
یه پُک دیگه به سیگارت میزنی،
رو یه فایل دیگه کلیک میکنی،
کلی عکس باز میشه،
آره، خودشه!
خاکستر سیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری،
شروع میکنی عکس ها رو به ترتیب از بالا دیدن،
یه لبخند شیرین پهنای صورتت رو میپوشونه بدون اینکه خودت متوجه بشی،
یه پُک دیگه به سیگارت میزنی،
عکس ها شوتت کردن به چند سال پیش،
خاطرات توذهنت نقش میگیرن،
دوباره خاکستر سیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری،
به یه عکس میرسی،
لبات بسته میشن طوری که صورتت یه شکل جدی به خودش میگیره ،
چند ثانیه رو عکس مکث میکنی و با دقت نیگاش میکنی،
یه پُک دیگه به سیگارت میزنی،
به خودت میگی این عکس یه مشکلی داره،
یه پُک دیگه به سیگارت میزنی،
با وسواس خاصی به عکس نیگا میکنی،
نفرات توی عکس رو میشماری،
نه، این عکس حتما یه مشکل خیلی بزرگی داره،
صورتت رو میبری جلوی مانیتور،
نمیخوای قبول کنی،
جای یه نفر تو زندگیت خالیه،
درست همونی که تو عکس خودش رو انداخته بود تو بغلت،
با گرمای آتیش سیگار که داره دیگه یواش یواش پوست دستت رو میسوزونه به خودت میای،
فیلتر سیگارت رو میندازی تو زیر سیگاری،
کامپیوترت رو خاموش میکنی،
خودت رو پرت میکنی رو تخت،
چشات رو میبندی و آهسته زیرلب میگی:
ارزشش رو نداشت.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 21:46  توسط مرتضی افشاری | 
شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !

خودمانی بگویم ؛

به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی...


به پشت سر نگاه میکنم ،

شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد ...!!!

اما افسوس ...!!!

همه کاسه ی اب به دست ؛

منتظر رفتن من هستند!!!!


سیگار فروش اول میرزاده عشقی  هم فهمید

ولی تو هنوز نفهمیدی...

این منم که دارم دود می شوم

سیگار بهانه است


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 19:25  توسط مرتضی افشاری | 
مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره...

زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...
صبح که مرد از خواب بیدار میشه
انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...

مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...

زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
زود بر می گردم پیشت عشق من
دوست دارم خیلی زیاد....

مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...

هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...
من ازدواج کردم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 1:28  توسط مرتضی افشاری | 
بعضی چیزها را " باید " بنویسم ..

نه برای اینكه همه " بخونن " و بگن " عالیه " ..

برای اینكه " خفه نشم " ..

همیـــــــن ...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 0:17  توسط مرتضی افشاری | 
یک دقیقه سکوت!!
به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!
به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند
به خاطر شب هایی که با اندوه سپری كردیم!
به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد
به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند
یك دقیقه سكوت
به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!
بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!
بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!
یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!
برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 13:33  توسط مرتضی افشاری | 

دارم در خودم دست و پا می زنم... دارم بیشتر و بیشتر درون لاک خودم فرو می روم.. دارم هر روز بیشتر و بیشتر به دیوارهای اتاقم خو می گیرم. دارم، "دارم" هایم را ، عادت می کنم. می ترسم به عقب بر گردم.. می ترسم به جلو نگاه کنم... و سایه ای را مدام پشت سرم می بینم که دارد تعقیبم می کند. در خیابان.. در کوچه.. در کنارم.. در کنارم که تو نیستی و... نمی دانم چرا دنبال تو می گردم. می گردم که شاید باشی. تقلا می زنم که شاید بشود. شاید بشود "تو" را یافت.. تویی که نیست. تویی که می توانست هر چیزی باشد. یک لبخند.. یک انگیزه.. یک دست.. یک شکلات... یک جفت دستکش گرم.. نمی دانم. باید یک "باید" ای یافت. دارم لبخند را از یاد می برم.. فاجعه ی بزرگی است که دارم گریه را هم از یاد می برم. دارم به بی تفاوت ترین شکل ممکن، به آدم ها می نگرم و خودم را جدا می کنم. خودم را کنار می کشم و گمان می کنم که من جز حاشیه ی این اجتماع بزرگ، چیز دیگری نیستم. دارم باور می کنم که نباید دیده شوم. دارم باور می کنم که باید پنهانی نفس بکشم. پنهانی راه بروم.. پنهانی زندگی کنم، پنهانی خوشحال بشوم، پنهانی غمگین بشوم.. پنهانی سیگار بکشم.. پنهانی خیابان گردی کنم و هر کسی که می شناسدم را از یاد ببرم و بودنم را برای خودم و کنج دیوارهایم باقی بگذارم و بس. دارم با ترس هایم پیوند می خورم.. همان هایی که می ترسیدم و یکی یکی یکی یکی یکی یکی یکی یکی یکی تا ... بیشتر از ظرفیت روحم، سرم آمد. دارم با ترس هایم پیوند می خورم و باور می کنم که زندگی جز ترس ها و پنهانی ها و نمی شود ها و کاش ها و ..... چیز دیگری نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 21:23  توسط مرتضی افشاری | 
وقتــ‗__‗ــی گیــ‗__‗ــج میشــ‗__‗ــدم ♫

بـه ڪـلــ‗__‗ــمات پنــ‗__‗ــاه میبــ‗__‗ــردم ♫

امــ‗__‗ــان از امــ‗__‗ــروز ڪــ‗__‗ـــﮧ ♫

ڪـلمــ‗__‗ــات خودشــ‗__‗ــان هم گیــ‗_‗ــج شــ‗__‗ــده انـ‗__‗ــد 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 23:19  توسط مرتضی افشاری | 
پر از تنهایی ام ای کاش بودی 

که داره زندگیم از دست میره 

یه آهنگی گذاشتم که می دونم 

اگه گوشش کنی گریه ات میگیره 

صدام از گریه دیشب گرفته 

چه بارونی چه احساسی چه حالی 

با اشکام باز مهمونی گرفتم 

همه چی هست فقط جای تو خالی 

دارم  دنبال عکسامون میگردم 

همونا که لب دریا گرفتیم 

اگه ما سهم همدیگه نبودیم 

چرا توی دلم هم جا گرفتیم ؟

چه معصومانه افتادی تو این عکس 

چه لبخند نجیبی رو لباته 

تو می خندی و من گریه ام گرفته 

چقدر این خونه تشنه صداته 


پوریا جان  عزیزم مرسی بابت این قطعه 

اینم لینک دانلودش 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 21:18  توسط مرتضی افشاری | 
هی فلانی

عاشقانه های مرا به خود نگیر

مخاطب من معشوقه ایست که هنوز به دنیا نیامده

تو که چندیست برای من از دنیا رفته ای !

میدانی ؟ خستــــــــــه ام
نه اینکه کــــــوه کنده باشـــــــــــم نه
دل کنده ام ! دل

ولی بیهوده تلاش نمیکنم

دیگر هیچ تویی با من، ما نمیشود

تو را، من، "تو" کردم، در همین چند خط عاشقانه

وگرنه تو همان "او"یِ دیروزی


هرکس... به طریقی... دل ما... می شکند!


اما تو خیلی خلاقیت به خرج دادی ، آفرین...برام تازگی داشت...


امشب حس اخرین بیسکوییت مونده ته ساقه طلایی رو دارم.شکسته وتنها....


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 14:55  توسط مرتضی افشاری | 
کاش تو تقویم روز نامرد هم داشتیم که بشه به بعضیا تبریک گفت . . .

مخاطب خیلی خیلی خاص :(((

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 23:25  توسط مرتضی افشاری | 

سوختم .......

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 0:48  توسط مرتضی افشاری | 

دوست عزیزی که اومدی داخل نظرات هر چی از دهنت در اومد گفتی ما مثل تو نیستیم 


اینم تقدیم به تو که از عشق بویی نبردی 


من برای خودم می نویسم،


تو برای خودت بخوان.


من حرف دلم را می نویسم،


تو حرف دلت را بخوان.


من برای عشق می نویسم،


تو برای معشوقه ات بخوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 22:28  توسط مرتضی افشاری | 

ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﻮﺍﺑﺸﻮ ﻧﺪﯼ


ﺑﻬﺶ ﻣﺤﻞ ﻧﺬﺍﺭﯼ


ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻧﺸﻨﻮﯼ


ﺗﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻨﯽ!


ﻭﻟﯽ ﺗﺎ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻧﻔﺴﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ...


ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺯﻧﮓ ﺟﻮﺍﺏﻣﯿﺪﯼ.


ﺣﺘﯽ ﻣﯿﮕﯽ " ﺟﺎﻧﻢ !"


ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﮕﯿــﺮﯼ




آنقدر میوه های سمپاشی شده به خوردمان دادند ،


که این روزها ؛


با حرف هایمان هم آدم می کشیم ... !!!




یــــک روز یــک غــــریــبــه میاد؛


میشه هــمــه کَـسـت!


و....


یــک روز هــمــه کَـسـت میشه؛


یــــــک غــــریــبــه!




+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 22:3  توسط مرتضی افشاری | 
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر  دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت   نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ،  بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوایت
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1391ساعت 0:3  توسط مرتضی افشاری | 
مدتی بود کثیف شده بودی...تن ات به تنه خیلی از آشغالها خورده بود!

...نزدیکم که می آمدی همه وجودت بوی خیانت می داد...

نفسم تنگ شده بود!......

دور انداختمت، جائی میان همان زباله های محبوبت .

مدتی گذشت ،

دلم طاقت نیاورد دست دراز کردم ازوسط آشغالها بیرون کشیدمت ...

...

......به خیال خودم شستمت، پاک پاک...

خواستم ببوسمت اما دهانت طعم عشق گندیده میدهد...

نه!!!....

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 13:7  توسط مرتضی افشاری | 
قبل از اینکه به کسی بگی دوست دارم
قبل از اینکه بهش محبت کنی
قبل از اینکه به خودت عادتش بدی
قبل از اینکه تنش رو بغل بکشی
قبل از اینکه احساسش رو بیدار کنی
قبل از اینکه تنهایش رو پر کنی
خوب فکراتو بکن
با دلت یکی باش 
از حرفت مطمن باش
یکم مرد باش!
شاید باهمین حرف تو همین رفتار تو نوری ته دلش روشن شه
که خاموش کردنش به بهای خاموش شدنش باشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 12:35  توسط مرتضی افشاری | 


می گویند شاد بنویس نوشته هایت درد دارند...!


و من یاد مردی افتادم که در گوشه خیابان، باسازش شاد می زد

 اما...!

دلش شور می زد و چشمش تار


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 12:39  توسط مرتضی افشاری | 


*من به مدرسه مي‌رفتم تا درس بخوانم*

*تو به مدرسه مي‌رفتي چون به تو گفته بودند بايد دکتر شوي*

*او هم به مدرسه مي‌رفت اما نمي‌دانست چرا*


*من پول توجيبي‌ام را هفتگي از پدرم مي‌گرفتم*

*تو پول توجيبي نمي‌گرفتي، هميشه پول در خانه‌ي شما دم دست بود*

*او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس مي‌فروخت*


*معلم گفته بود انشا بنويسيد*

*موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت*


*من نوشته بودم علم بهتر است*

*مادرم مي‌گفت با علم مي‌توان به ثروت رسيد*

*تو نوشته بودي علم بهتر است*

*شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي‌نيازي*

*او اما انشا ننوشته بود برگه‌ي او سفيد بود*

*خودکارش روز قبل تمام شده بود*


*معلم آن روز او را تنبيه کرد*

*بقيه بچه‌ها به او خنديدند*

*آن روز او براي تمام نداشته‌هايش گريه کرد*

*هيچ‌کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد*

*خوب معلم نمي‌دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته*

*شايد معلم هم نمي‌دانست ثروت وعلم گاهي به هم گره مي‌خورند*

*گاهي نمي‌شود بي ثروت از علم چيزي نوشت*


*من در خانه‌اي بزرگ مي‌شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين‌الدوله مي‌آمد*

*تو در خانه‌اي بزرگ مي‌شدي که شب‌ها در آن بوي دسته گل‌هايي مي‌پيچيد که پدرت براي مادرت مي‌خريد*

*او اما در خانه‌اي بزرگ مي‌شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي‌داد

که پدرش مي‌کشيد*


*سال‌هاي آخر دبيرستان بود*

*بايد آماده مي‌شديم براي ساختن آينده*


*من بايد بيشتر درس مي‌خواندم دنبال کلاس‌هاي تقويتي بودم*

*تو تحصيل در دانشگاه‌هاي خارج از کشور برايت آينده‌ي بهتري را رقم مي‌زد*

*او اما نه انگيزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار مي‌گشت*


*روزنا مه چاپ شده بود*

*هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت*


*من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي‌هاي کنکور جستجو کنم*

*تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي*

*او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود*


*من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته

است*

*تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس‌هاي روزنامه آن را به کناري

انداختي*

*او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه*

*براي اولين بار بود در زندگي‌اش که اين همه به او توجه شده بود** !!!!*


*چند سال گذشت*

*وقت گرفتن نتايج بود*


*من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي‌ام بودم*

*تو مي‌خواستي با مدرک پزشکي‌ات برگردي همان آرزوي ديرينه‌ي پدرت*

*او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود*


*وقت قضاوت بود*

*جامعه‌ي ما هميشه قضاوت مي کند*


*من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند*

*تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند*

*او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند*


*زندگي ادامه دارد*

*هيچ وقت پايان نمي گيرد*


*من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است**!!!*

*تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است**!!!*

*او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است** !!!!*


*من , تو , او*

*هيچگاه در کنار هم نبوديم*

*هيچگاه يکديگر را نشناختيم*


*اما من و تو اگر به جاي او بوديم*

*آخر داستان چگونه بود ؟؟؟*


*هر روز از كنار مردمانی می گذريم كه يا من اند يا تو و يا او*

*و به‌راستی نه موفقيت‌های من به‌تمامی از آن من است و نه تقصيرهای او* *همگي از آن او*

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 23:38  توسط مرتضی افشاری | 
تنـهــــــــایی .. 
تقــــدیر من نیست 
تــرجــــیحِ منـــــه

حالــــــــم گرفته از اين شهـــــر که آدم هايش همچون هــــــــــوايش ناپايدارنــــــــــــد ! گاه آنقدر پاک که باورت نمي شــــــــــــود گاه چنان آلوده که نفست مي گيـــــــــرد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 20:14  توسط مرتضی افشاری | 


به خدا بگویید زمستانش  سرد نیست


 جمع کند تکرار فصل هایش را


 من در تابستان هم 


از سوز سرد تنهایی دندان به دندان ساییده ام






چشمانت توقع چشمانم را بالا برده اند



دیگر هیچکسی را آدم حساب نمی کنند 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 22:38  توسط مرتضی افشاری | 

 حکایت رفاقت من با تو,حکایت \"قهوه\"ایست ,که امروز به یاد تو,تلخِ تلخ نوشیدم!



 که با هرجرعه بسیار اندیشیدم,که این طعم را دوست دارم یا نه!


 وآنقدر گیرکردم بین دوست داشتن و نداشتن,که انتظار تمام شدنش را نداشتم.


 وتمام که شد فهمیدم,باز هم قهوه می خواهم!!! حتی تلخِ تلخ! 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 22:43  توسط مرتضی افشاری | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
لازم نیست مرا دوست داشته باشی من تو را به اندازه هردویمان دوست دارم

--------------

تو داری میروی ..!

و من ..

دلخوشم ..

به این که ..

زمین هنوز گرد است !

و ما ..

هر چقدر هم از هم دورتر شویم !...

به هم نزدیکتر می شویم ...!


--------------
نمی دانــــم چــرا اینگونه اســت
وقتی نگـــاه عاشق کسی به توست
می بینی,امــــا
دلت بسته به مهــــر دیگری است
بی اعتنـــا می گذری
و عـــاشقانه به کسی می نگری
کــه دلــــــش پیش تـــو نیــست

--------------
امروز می خواهم یک جور دیگر باشم.یک جور خوب..شعرهای خیام را که همش بوی الکل می دهد توی کاسه بلوری پاره پاره می کنم و دو استکان بی خیالی می ریزم رویش و به افتخار تمام چهار شنبه هایی که زیر قالی اتاق پشتی قایم کرده بودم به یکباره سر می کشم طوری که دنیا وارونه شود

پیوندهای روزانه
ggg
citydesign
انجام پروژه های دانشجویی
فروشگاه همدانیان
مرتضی افشاری بی قرار
کسب درآمد اینترنتی
جالب
عاشقانه و ادبی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1393
هفته دوم فروردین 1393
هفته چهارم خرداد 1392
هفته چهارم فروردین 1392
هفته سوم فروردین 1392
هفته دوم فروردین 1392
هفته چهارم اسفند 1391
هفته سوم اسفند 1391
هفته دوم اسفند 1391
هفته اوّل اسفند 1391
هفته چهارم بهمن 1391
هفته سوم بهمن 1391
هفته دوم بهمن 1391
هفته اوّل بهمن 1391
هفته دوم دی 1391
هفته چهارم آذر 1391
هفته اوّل آذر 1391
هفته چهارم آبان 1391
هفته سوم آبان 1391
هفته چهارم مهر 1391
هفته دوم مهر 1391
هفته اوّل مهر 1391
هفته سوم شهریور 1391
هفته دوم شهریور 1391
هفته سوم مرداد 1391
هفته دوم مرداد 1391
هفته اوّل مرداد 1391
هفته دوم تیر 1391
هفته چهارم خرداد 1391
هفته سوم خرداد 1391
هفته دوم خرداد 1391
هفته اوّل خرداد 1391
هفته چهارم اردیبهشت 1391
هفته سوم اردیبهشت 1391
هفته دوم اردیبهشت 1391
هفته سوم دی 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
داستان های آموزنده
زندگی نامه
طنز
پیامک
داستان های سوزناک عشقی
دیگر مطالب
دانلود
برچسب‌ها
پایان راه (1)
نویسندگان
مرتضی افشاری
مرتضی افشاری
پیوندها
نیا خونه نیستم
City Design
کسب در امد از اینترنت
دهکده طراحی
سایت تفریحی سرگرمی بیر دانا
مدیر گروه ساختمان بتنی
تبیان
ریاضی
سایبان آرامش
نایس تو فانی
زهرا
بهار خفته ای در آغوش غم
جالب
ماه ایران
افق
دختر ترک
وب سایت دانلود
شاید ما
باغ بی آواز(ترانه)
برای تمام کسانی که دوستشان داریم
طلحه - زیبای خفته
خداپرستي و‌ انسانيت و دموكراسي
چشمک
ورود دختر جماعت ممنوع حتی شما خواهر
علی رضا
صفای اشک وفای غم
چابهار شهر همیشه بهار
خود ارضایی های یک قلم
دلتنگی
گروه جرقه دات کو
رویای خیس
victor777
دل شکسته
حرف دل
حرف دل 2
شیطونک
سکوت تلخ دوقلوهای بندر
leave me alon
عکس های خفن بازیگران
اشک باران
عاشق تنها
رد پای شب
فرهنگ و ادب
دیوونه خونه
پریسا
ما هفت تا
نمناک
کانون طرفداران نیوشا ضیغمی
گل من گلدون نو مبارک
عاشق شاد
احساس و اندیشه
هواداران بلوچ مجيدخراطهاودانلودآهنگ
کلبه عشاق
جادوی سکوت
پارکور ایران ( runboys)
دهکده طراحی
انجام پروژه های دانشجویی
خانواده سبز
ساحل خیس
ژوان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

City Design - طراحی سایت بنر لوگو طراحی کارت ویزیت چاپ کارت ویزیت هاست دوماین شبکه پروژه عمران معماری کامپیوتر