![]() |
![]() |
|
| « همیشه تنها» |
|
خـــــوشبخـــت تـــــرين آدم هــــا اونــــايـــي هستــــن کــــه ايـــن جمـــله رو ميشنـــوند : "عيــــــب نــــداره، " با هـــــم درستـــــش ميکنيــــم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:55 توسط مرتضی افشاری |
|
|
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد. روبروي خودم كه مي نشينم خوب نگاه كه ميكنم ميبينم چقدر در چشمانم غم موج ميزند بهتر كه نگاه ميكنم ميبينم كه چقدر خسته ام همينطور به خودم نگاه ميكنم بلند ميشوم خودم را دنبال كاري مي فرستم خراب كه ميشود سرش غر ميزنم بيچاره خودم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:51 توسط مرتضی افشاری |
|
|
شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه... .دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه... .نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ... نتونه اخرش برسه به يه بن بست ... تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ... اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه .اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه... خيري از اسمون هم نديده مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟! بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ... خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله... خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟! خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ... خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ... پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:56 توسط مرتضی افشاری |
|
|
دلم بی تاب و من هم بی قرارم
چِشَم گریان ومن چشم انتظارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:18 توسط مرتضی افشاری |
|
|
می خواهم برایت بهترین دوستی
باشم که تاکنون داشته ای.
می خواهم که گوش جان به
سخنانت بسپارم،
حتی اگر در مشکلات خود غرق
شده باشم،
آن گونه که هیچکس تاکنون چنین
نکرده.
می خواهم تا هر زمان که مرا
طلبیدی در کنارت باشم،
نه اکنون، بلکه هر زمان که
خودت می خواهی.
می خواهم رفیق شفیقت باشم،
می خواهم تو را به اوج برسانم
خواه توانش را داشته باشم،
خواه از انجام آن ناتوان باشم.
می خواهم به گونه ای با تو
رفتار کنم که گویی اولین روز میلاد
توست
نه آن روز خاص، که تمام
روزهای سال.
به حرف هایت گوش خواهم داد،
نصیحتت می کنم،
هم بازی ات می شوم،
گاهی اوقات می گذارم که برنده
شوی،
در کنارت می مانم.
در آن زمان که آهنگ نبرد کنی،
و در کشاکش مبارزه با زندگی
برایت دعا می کنم.
می خواهم برایت بهترین دوستی
باشم
که تاکنون داشته ای.
امروز، فردا و فرداهای دیگر
تا آخرین لحظه حیاتم ...
می پرسی چرا؟!
چون
دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:14 توسط مرتضی افشاری |
|
|
:دستمال كاغذی به اشك گفت
قطره
قطرهات طلاست
یك كم
از طلای خود حراج میكنی؟
عاشقم
با من
ازدواج میكنی؟
:اشك
گفت
!ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی
تو
چقدر سادهای
!خوش
خیال كاغذی
توی
ازدواج ما
تو
مچاله میشوی
چرك
میشوی و تكهای زباله میشوی
پس برو
و بیخیال باش
عاشقی
كجاست ؟
تو فقط
!دستمال باش
دستمال
كاغذی، دلش شكست
گوشهای كنار جعبهاش نشست
گریه
كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن
سفید و نازكش دوید
خونِ
درد
آخرش،
دستمال كاغذی مچاله شد
مثل
تكهای زباله شد
او ولی
شبیه دیگران نشد
چرك و
زشت مثل این و آن نشد
رفت
اگرچه توی سطل آشغال
پاك
بود و عاشق و زلال
او
با
تمام دستمالهای كاغذی
فرق
داشت
چون كه
در میان قلب خود
.دانههای اشك كاشت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:54 توسط مرتضی افشاری |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:29 توسط مرتضی افشاری |
|
|
با رنگ پریده
و سراسیمه وارد حیاط شد! مادر:باز دعوا کردی؟ پدر:شیشه کجارو شکوندی؟ خواهر:زنگ کجارو زدیو فرار کردی؟ آروم آروم رفت سمت اتاق فقط مادربزرگ متوجه ی گل رز پشت کتاب هندسه ی توی دستش و لرزش دستانش شد!! دوستی که نمیدانم دوستم دارد؟ می دانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:10 توسط مرتضی افشاری |
|
|
يه جمله ديشب تو ذهنم بود ميخواستم بذارمش واسه پايان ميخواستم بنويسمش وآخرش يه پايان بذارم . يادم نمياد. فراموشكار شدم فكر كنم دارم به ته خط ميرسم . دوست دارم ته خطم به يه ايستگاه راه آهنه خلوت بخوره يه ايستگاه متروك همونجايي كه تيكه هاي روزنامه پاره پوره همه جا تو چِشمه اونجا جايه خوبيه واسه فكر كردن ميشه داد زد...... دلم برای همه تون تنگ میشه
برچسبها: پایان راه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 22:42 توسط مرتضی افشاری |
|
|
مدعیان
رفاقت بسیارند. تا پای آزمایش در میان نباشد هر کسی از راه رسیده و نرسیده
مدعی عشق است. رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را می شود ار ته نگاه
های یک انسان فهمید. چشم ها همه چیز را لو می دهند. حتی عشق را که در دلت
پنهان کرده ای. دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند سودی از دوستی نخواهند برد. دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است. دوستدار تو به سعادت تو می اندیشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو... دوستی بالاتر از عشق است. سعی کن تا کسی را در دوستی نیازموده ای عاشق نشوی. ملاک دوستی به رنگ و قد و وزن و ناز و عشوه و ... نیستو معیار دوستی صداقتی است که دوستت در صندوقچه دلش ذخیره کرده است. آنچه باز هم از دوستی و عشق بالاتر است آزادی است. این آزادی است که بیش از دوستی ارزش دارد. نباید با دوست داشتن کسی او را از ازاد بودن و ازاد انتخاب کردن محروم کرد. گاه آنچنان عاشق می شود که به هر وسیله ای که شده است می خواهد محبوبش را مال خودش کند و این برخلاف اصل آزادی است. آنچه در الویت است آزادی است. نباید به زور کسی را به دوستی خود واداشت. شرط دوستی آن است که آزادی دوستت را بر داشتن او بدانی. هرگاه آزادی محبوبت را مقدم برداشتن او دانستی بدان که او مال توست حتی اگر با کس دیگری باشد. و حرف آخر: دوستی تملک تو بر کسی یا چیزی نیست. دوستی مثل بوییدن یک سیب است، بدون آنکه به ان گاز بزنی و عشق گاز زدن سیب است، یعنی که بخواهی آن را مال خود کنی. دوستان تو قسمت نظرات گفته بودن باید با تنهایی جنگید نباید دستش اسیر شد اما من با اینا مخالفم و میگم وقتی تنهایی تمام وجود آدمو پر کنه دیگه با هیچ چیزی خالی نمیشه... آخه چطور میشه جای خالی کسیو که باید باشه و نیست ببینی اونوقت بگی من تنها نیستم؟!... درسته همیشه میگن اونایی که رفتن باید فراموش کرد اما گاهی کسایی میرن که هیچوقت نمی تونی نبودشو نادیده بگیری. کسی که می تونست خیلی بیشتر از اینا زندگی کنه اما به خاطر اشتباه چند تا آدم و مخصوصا به خاطر نادونی خودش نابود بشه و بره... کسی که اصلا به دورو وریاش فکر نکرد که اگه نباشه سر اونا چه بلایی میاد... کسی که رفت و خانوادشو بی سایه سر کرد تا هر وقت هر کسی از راه رسید و دید که اونا تنهان یه تیپا بهشون بزنه و اونام هیچی نتونن بگن چون کسی نیست که ازشون محافظت کنه... هروقت اطرافیانتو نگاه میکنی یا آدمای تو خیابونو میبینی که تنها نیستنو اون کمبودو جای خالی رو که تو داری اونا ندارن و با هم خوشن... از وجود همدیگه لذت میبرن ناخداگاه به تنهایی خودت پی میبری... همه ی اینا و خیلی از چیزای دیگه که نمیشه اینجا گفت هر لحظه که می خوای از دنیای تنهایی بیرون بیایو از دنیای بیرون لذت ببری یادت میارن که تنهایی اونوقته که هیچ چیزو هیچ کس نمیتونه از تنهایی درت بیاره... اون موقس که بیشترو بیشتر تو دنیای خودت فرو میری و تمام غما و غصه ها به دلت هجوم میاره... اگه تو نباشی: بی تعارف و مبالغه بگم همه چیز طعم زهر را خواهد داشت حتی عسلس که از همه به گل سرخ شبیه تر است. اگه تو نباشی: از اینجا میروم و آسمان را هر چند شیرین و شفاف با خود نمی برم آنقدر دور می شوم که نسیمی از کنارم عبور نکند و چشمم به چشم ستاره ای نیفتد. اگه تو نباشی: نه شعر می گویم نه با ماهی ها حرف میزنم نه شب ها به آغوش ستاره ها پناه می برم فقط صبح تا شب خاطرات صدف های شکسته را مرور می کنم. تمام این باغ ها، شقایق ها، سنجاب های بازیگوش، رودهای پر جنب و جوش، اقیانوس های آرام و دیوارهای بی بام با توست که زیباست. اگه تو نباشی: چه خواب باشم چه بیدار حتم دارم روزگار تکه کاغذی هست افتاده در گوشه خیابانی دراز خیابانی که پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:38 توسط مرتضی افشاری |
|
|
ديگر به راستي مي دانم درد چيست؟ دردبه معني كتك خوردن.بريدن دست یا پا بر اثریک تیکه شیشه و بخیه خوردن نیست درد اون سردردهای اول صبح که بر اثر بیخوابی شب گذشته به وجود آمده نیست درد یعنی اون چیزی که دل آدمو میشکنه و انسان ناگزیره با اون بسازه تا بمیره بدون آنکه بتونه رازشو به کسی بگه درد یعنی خیانت دوست صمیمی که بعد از بیست سال میفهمی دوست نبود درد یعنی بی کسی /تنهایی/بغضی که نمیشکنه و تو گلوت میمونه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:4 توسط مرتضی افشاری |
|
|
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
مرحوم حسین پناهی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:0 توسط مرتضی افشاری |
|
|
قوی ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دستی باید لمس ات کند تنی تن ات را داغ کند و لبی طعم لب ات را بچشد مستقل ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد که آرام رانندگی کنی و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی مسافرترین آدم دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش " زود برگرد " طاقت دوری ات را ندارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 20:57 توسط مرتضی افشاری |
|
|
آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما نمی خواهم برخیزم می خواهم اندکی بیاسایم فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 20:51 توسط مرتضی افشاری |
|
|
بعضی وقتا هست که دوست
داری
کنارت باشه . . . محکم بغلت کنه . . . بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . . بعدآروم تو گوشت بگه: . . . «دیوونه من که باهاتم»
*******************
اینــــجا تا پیراهنت راســـیاه
نبینند باور نمـــی کنند چیزی از دســــت داده باشـی
**********************
افسانه ها را رها كن!
دوري و دوستي كدام است؟
فاصله هايند كه دوستي را مي بلعند!
تو اگر نباشي ديگري جايت را پر ميكند...به همين
سادگي
آنکه یارای هم آغوشیش نیست
سرنوشتی جز فراموشیش نیست
با کسی نباش که از بی کسی اش مینالد
با کسی باش که در جمعِ کسان تو را میخواهد
مرا هیچ چیز عذاب نمی دهد، جز
اینکه همیشه دانسته خطا کردم
ندانسته آلوده شدم، نشناخته وابسته شدم، و نخواسته
رانده شدم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 20:21 توسط مرتضی افشاری |
|
|
آنقــدر مــــرا سرد
کـــرد ؛
از خــــودش .. از عشـــق
..
کــه حـــالا بــه جـــای
دلبستن ، یــــخ بستــه امـ!
آهــــای !!! روی
احســاســم پــا نگذاریــد ..
لیـــز می خوریــد
.! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 22:53 توسط مرتضی افشاری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 19:18 توسط مرتضی افشاری |
|
|
میخواستم فیزیکدان شوم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 21:47 توسط مرتضی افشاری |
|
|
به عکس های دو نفره مان در فایل های هیدن شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:0 توسط مرتضی افشاری |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 12:22 توسط مرتضی افشاری |
|
|
هی تو! گیرم که تمام شب را گریه کرده باشی گیرم که جای خالی یک آغوش، تا خود صبح دستش را دور گلویت فشرده باشد انصاف نیست اما با این همه، منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش! اشک هایت را با دست های خودت، با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن که همه ی رهگذران این خیابان شلوغ مثل تو تنهایند..!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 21:10 توسط مرتضی افشاری |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 22:13 توسط مرتضی افشاری |
|
|
کسی که در تنهایی زندگی می کند و احساس زندگی را به تنهایی می فهمد . همه چیز را به تنهایی می بیند و از زاویه ای خاص می نگرد و با نگاهی خاص ناچار آن را و رنگ ها و طرح های آن را به گونه ای می بیند و می شناسد که برای دیگران ناشناخته و مبهم و گاه موهوم می نماید. در نتیجه زبانش برای دیگران نا مفهوم می گردد و حرفهایش" نامربوط" می نماید. " دکتر علی شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 22:10 توسط مرتضی افشاری |
|
|
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم همين كه نعش درختي به باغ مي افتد بهانه باز به دست اجاق مي اقتد حكايت من و دنيا يتان حكايت آن پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد عجب عدالت تلخي كه شادماني ها فقط براي شما اتفاق مي افتد تمام سهم من از روشني همان نوريست كه از چراغ شما در اتاق مي افتد به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد هميشه همره هابيل بوده قابيلي ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 20:56 توسط مرتضی افشاری |
|
|
گاه دلتنگ مي شوم دلتنگتر از همه دلتنگي ها گوشه اي مي نشينم و حسرت ها را مي شمارم و باختن ها را، و صداي شکستن ها را... نمي دانم من کدام اميد را نااميد کرده ام و کدام خواهش را نشنيدم و به کدام دلتنگي خنديدم که اين چنين دلتنگم. …. دلتنگم، دلتنگ….....! دیروز تقویم ها را پاره کردم؛ چقدر دور و برم کاغذ مچاله ریخته... امشب رفتگر پیر تمام روزهای تکراری مرا با خود خواهد برد!!!!!!!!!! خـیلی سختــــه با " بُغض " بنویســــی با " خـــنده " بخونه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 19:30 توسط مرتضی افشاری |
|
|
شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!!
شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 9:0 توسط مرتضی افشاری |
|
|
فقط هفده ساعت گذشته
اما نگاه کن
انگار هزار سال دور بوده ام.
کار من دیگر از سیگار و ساعت و سلامت باشی گذشته
من دلتنگ شده ام
درست مثل کلاغ سیاه زمستان سرد
که بر شاخه پیرترین درخت این حوالی
دلتنگ پنجره های باز تابستان است.
باور کن
برای تو ثانیه ثانیه
برای تو ساعت ساعت
برای تو این همه کبریت
این همه دود حلقه حلقه شده
تو را به جان پرندگان آسمان همین فصل
تا هفده مان هجده نشده برگرد.
آخر پای کدام نماز و نیاز جا مانده ای؟
هی می خواهم داد بزنم
هی می خواهم گریه کنم
می خواهم این ساعت ها برای همیشه بخوابند
درست حدود هشت و نیم
و من اولین سیگار را خاموش نکرده
تو
کبریت روشن دومین سیگار باشی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:10 توسط مرتضی افشاری |
|
|
دیشب اولین بار بود که وقتی نیمه شب بیدار شدم از بیدار شدنم رنجیدم.ای کاش میشد همه شب رویای من باشی...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 14:31 توسط مرتضی افشاری |
|
|
امروز یاد سیاهی آن روز افتادم ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 16:21 توسط مرتضی افشاری |
|
|
آدمهای ساده را دوست دارم. همانها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همانها که برای همه لبخند دارند. همانها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بسکه هر کسی از راه میرسد یا ازشان سوءاستفاده میکند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد. آدمهای ساده را دوست دارم. بوی ناب "آدم" میدهند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:48 توسط مرتضی افشاری |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
لازم نیست مرا دوست داشته باشی من تو را به اندازه هردویمان دوست دارم
-------------- تو داری میروی ..! و من .. دلخوشم .. به این که .. زمین هنوز گرد است ! و ما .. هر چقدر هم از هم دورتر شویم !... به هم نزدیکتر می شویم ...! -------------- نمی دانــــم چــرا اینگونه اســت وقتی نگـــاه عاشق کسی به توست می بینی,امــــا دلت بسته به مهــــر دیگری است بی اعتنـــا می گذری و عـــاشقانه به کسی می نگری کــه دلــــــش پیش تـــو نیــست -------------- امروز می خواهم یک جور دیگر باشم.یک جور خوب..شعرهای خیام را که همش بوی الکل می دهد توی کاسه بلوری پاره پاره می کنم و دو استکان بی خیالی می ریزم رویش و به افتخار تمام چهار شنبه هایی که زیر قالی اتاق پشتی قایم کرده بودم به یکباره سر می کشم طوری که دنیا وارونه شود |
| پیوندهای روزانه |
|
فروشگاه همدانیان مرتضی افشاری بی قرار کسب درآمد اینترنتی جالب عاشقانه و ادبی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان های آموزنده زندگی نامه طنز پیامک داستان های سوزناک عشقی دیگر مطالب دانلود |
| برچسبها |
|
پایان راه (1) |
| نویسندگان |
|
مرتضی افشاری مرتضی افشاری |
|
RSS
|